صدای زنگ شبانه

صحبت روز و ماه نیست. زمان توی این دره متوقف شده است. حال خودم را نمی‌دانم چیست. اینجا روز و شب همیشه خاکستریست. گاهی یک ته‌مایه‌ی زردرنگی به گوشه‌ی خط افق اضافه می‌شود. یک نوار پهن زرد که دور تا دور دره، بالای کوه‌های لُختش کشیده می‌شود و آرام آرام توی آسمان خاکستری چرکش محو می‌شود.

اما بیشتر وقتها تمام آسمان خاکستریست. خاکستری بسته و کثیفی که به چشمهایم می‌فهماند ، کوری دوای هر دردیست. به من می‌فهماند که نابینا بودن توی این دره‌ای که زندگی می‌کنم بهترین موهبت است. اینجا دشمنی نیست که بخواهم از دستش فرار کنم.

همه‌اش چند تا درختچه‌ی قیچک و بوته‌های خار که دیگر اینقدر بینشان رفتم و آمدم، مسیر را حفظ شده‌ام و حالا چشم بسته هم می‌توانم از بین‌شان رد بشوم و موانع را پشت سر بگذارم. این جا کوچک است دره‌ای که در آن زندگی می‌کنم خیلی کوچک است. این‌جا هوا هم به اندازه‌ی خودم بیشتر نیست. برای همین خیلی نمی‌توانم بدوم و جست‌وخیز کنم چون مجبورم تند‌تند نفس بکشمو آن موقع است که هوا کم می‌آورم.

نفسم می‌گیرد. آسمان خاکستری چرکی که بالای سرم هست هوای دره را جیره‌بندی کرده. من دشمنی ندارم. خوراکم همیشه به اندازه‌ای که نمیرم هست و برای بدست آوردنش نیازی به دویدن و تلاش زیادی ندارم. پس انگیزه‌ای برایم نمی‌ماندکه بخواهم بابتش به نفس‌تنگی بیفتم. وقتی هم که نوار زرد پهن خط افق دور تا دور آسمان دره را می‌گیرد تازه می‌فهمم که بایستی قدر آسمان چرک خودم را می‌دانستم.

می‌روم زیر یکی از بوته‌ها قایم می‌شوم. سرم را با دو پنجه‌ی کوچکم می‌گیرم و چشمانم را می‌بندم. این جور وقتها دم پشمالویم خیلی بدردم می‌خورد، بدنم را می‌پوشاند. خودم را گوله می‌کنم تا همه‌ی تنم زیر دُم پشمالویم پنهان شود. برای دیدن خط افق دیگر وقت تلف نمی‌کنم. اوایل می‌ایستادم و به این خط زرد چندش‌آور خیره می‌شدم و تاوانش بدنی بود که سوزن سوزن می‌شد.

با سوزن‌هایی که نمی‌دیدم و فقط درد و سوزشش را تا مغز استخوان حس می‌کردم. به دور خودم می‌پیچیدم تا با پوزه‌ی بلندم این دشمنان کوچک نامرئی را از تنم دور کنم. اما بدتر می‌شد. پوزه‌ام را که جلو می‌بردم ، سوزن‌های ریز دماغم را بشدت می‌سوزاند. یک بار هم سوزنی به چشمم فرو رفت که نزدیک بود برای همیشه کورم کند. چند روز بعد آن چشمم می‌سوخت و اشکم جاری بود.

این که می‌گویم چند روز، برای این است که بهتر متوجه زمان و طولانی‌بودن مشکل چشمم شوید و گرنه توی این دره نه زمانی هست و نه شب و روزی که از همدیگر قابل تشخیص باشند. زرد شدن خط افق این آسمان همیشه خاکستری هم زمان مشخصی ندارد. گاهی احساسم این است که زود به زود اتفاق می‌افتد و گاهی هم بنظر می‌آید که تا مدتها خبری از آن نیست.

و من براحتی بین بوته‌ها و درختچه‌های قیچک رفت و آمد می‌کنم و از جیره‌ی هوا و خوراکی که دره برایم معین کرده استفاده می‌کنم. شاید دلتان بخواهد بدانید پس معنی شب و روز و زمان را چگونه می‌دانم؟ خوب من که از اول اینگونه نبوده‌ام. از اول پوزه‌ی دراز و دُم پشمالو نداشته‌ام. اوایل زندگی‌ام زمانی که مثل خیلی‌ها مشمول توالی زمان می‌شدم، روی دو پا راه می‌رفتم. اون موقع‌ها توی این دره نبودم.

جایی که بودم هوا جیره‌بندی نبود و خبری از آسمان خاکستری چرک و خط‌های پهن زرد افق و سوزن باران ریز نامرئی‌اش نبود. من هم مثل خیلی از هم‌نوعانم زیر آسمان آبی با آفتابی که نمی‌شود نگاهش کرد زندگی می‌کردم. معنی تغییرآب و هوا و گذر زمان برایم ملموس بود. چیزهایی که الان برایم خاطرات گنگی بیشتر نیست و زمانی که نوار زرد افق پیدایش نیست می‌توانم با تمرکز کردن و فشار آوردن به مغزم که حالا توی این جمجمه‌ی کوچکِ دراز خیلی هم توان یاری‌ام را ندارد، آن روزها را برای خودم تداعی کنم. البته صحیح‌تر آن باشد که بگویم آن روزها و شب‌ها…

و دقیقا توی یکی از همان شب‌ها بود که بگمانم اشتباه کردم. شب طوفانی و سردی بود. باد زوزه می‌ کشید و پنجره‌های چوبی کلبه‌‌ام را تکان می‌داد. من خیالم راحت بود که کلبه‌ی محکمی دارم و با این باد و بوران‌ها بلایی بر سرش نمی‌آید. کنار شومینه نشسته و به آتش خیره شده بودم. تکه‌های چوب گداخته نارنجی و قرمز می‌شدند و به من چشمک می‌زدند و شعله‌های خزنده بر آن لیسه می‌کشیدند.

آخ که چقدر دلم برای گرمای آتش و تماشای زبانه‌های پر نورش تنگ شده. توی دره هیچ رنگ گَرم و زنده‌ای نیست. همه‌ی رنگ‌ها ترکیبی و چرکند. حتی شاخ و برگ قیچک‌ها و بوته‌هایی که گُله‌گُله روی ناهمواری‌های دره تا پای کوه‌های لُختش روییده‌اند، به رنگ سبز خالص نیستند. یک جور خاکستری‌رنگی با تَه‌مایه‌های سبز.

داشت جلوی آتش شومینه خوابم می‌برد که دَر زدند. اولش فکر کردم خواب دیده‌ام برای همین دوباره چشمانم را بستم. برای بار دوم صدای در زدن را شنیدم. خودم را روی صندلی گهواره‌ای یادگار پدرم مچاله کردم و گوشهایم را گرفتم. می‌دانستم هیچگاه نباید به صدای زنگ شبانه‌ای اعتنا کنم. می‌دانستم باید خودم را بخواب بزنم تا به تصور مهاجم پشت دَر خواب باشم. سکوت برقرار شد.

صدای طوفان هم قطع شده بود. چشمانم را بستم و در نفس کشیدن هم تظاهر کردم. نفس‌های بلند و عمیق می‌کشیدم تا اگر پشت درب کسی گوش ایستاده باشد واقعا باورش شود که خوابیده‌ام. اینقدر به تظاهر کردن ادامه دادم که خودم هم باورم شد خوابیده‌ام. برای بار سوم انگشت به در کوفت.

این بار آرام و لطیف، طوری که صدای برخورد انگشتانش با درب ضمخت کلبه، بیشتر به طنینی خوش می‌مانست تا درب کوفتنی ناموزون و دلهره‌آور شبانه. چشمانم بی اختیار باز شد و باور کردم که برای برخواستن و جواب دادن به این صدا آماده‌ام. بی‌دلیل باورم شد که کار درستی انجام می‌دهم. به سمت درب رفتم. چند تا زنبور طلایی که درشت‌تر از اندازه‌ی واقعی به‌نظر می‌رسیدند، جلوی صورتم تاب خوردند.

اهمیتی به حضورشان و این‌که در آن ساعت شبی طوفانی چگونه به کلبه‌ام آمده‌اند ندادم. دستم را روی دستگیره‌ی درب گذاشتم، کلون درب سفت و محکم شده بود. فشار دادم تا بازش کنم. یکی از زنبورهای طلایی دستم را نیش زد. خشمگین از اتفاق و دردی که احساس کردم، با پشت دست دیگرم محکم به جانور زدم. زنبور طلایی با صدای خفه‌ای به دیوار کلبه خورد و افتاد.

درب را باز کردم و صدای ویز‌ویز زنبورهای طلایی که هنوز پشت سرم پرواز می‌کردند و زنبور نیمه‌جان کف کلبه، آخرین صداهایی بود که از دنیای بیرون این دره‌ی سرد به خاطر دارم. این که دقیقا بخواهم بگویم چه زمانی بود امکان ندارد.

چون هرچقدر هم که بتوانم فاصله‌ی شب و روز را توی این دره‌ی بی‌زمان تخمین بزنم، باز هم به ماه نکشیده همه چیز از خاطرم محو می‌شود، چه برسد به این‌که بخواهم حساب سالها را به ذهن بسپارم. با این مغز کوچکی که درون این جمجمه دارم مگر چقدر می‌توانم حساب و کتاب کنم!؟ دستی هم ندارم که بخواهم چیزی بنویسم. چیزی هم برای نوشتن پیدا نمی‌شود. اوایل سعی می‌کردم با پنجه روی خاک سُربی‌رنگ این‌جا برای خودم نشانه‌ای چیزی بگذارم، اما بی‌فایده بود.

زمان می‌گذشت و من در این دره‌ی سرد زندگی می‌کردم، بدون اینکه بفهمم چگونه زنده‌ام و برای چه زنده‌ام. فقط این‌قدر می‌فهمیدم که پوست کلفت و خَز‌مانندی که دارم مرا از سرمای دره محافظت می‌کند اما در مقابل سوزن‌های ریز نامرئی که نمی‌دانم از کجا می‌آیند، نمی‌تواند محافظت کند. آسمان خاکستری چرک، همیشه خاکستری چرک بوده و معلوم نیست که کی ابری و کی آفتابیست. اینجا اصلا نور مرئی وجود ندارد.

همه چیز مجازی و صرفا به اندازه‌ایست که بکار آید. به گمانم زمانی که بسمتی نگاه می‌کنم، سمت دیگر نوری برای دیدن نیست چون کسی غیر من این‌جا نیست. از این بابت خیالم راحت است که از پشت سر دیده نمی‌شوم، پس اگر جانور دیگری بخواهد از پشت‌سر به من نزدیک شود نمی‌تواند مرا ببیند. البته این تصور من‌ می‌تواند اشتباه باشد.

چون من هیچوقت به ‌غیر سمتی را که نگاه می‌کنم نمی‌توانم ببینم و این‌ها فقط احتمالات خودم است. از طرف دیگر به‌فرض هم که این فرضیه درست باشد، از کجا معلوم که آن جانور مهاجم احتمالی، توانایی دیدش ربطی به افق دید من داشته باشد. شاید هم دقیقا برعکس باشد! به‌خاطر همین است که من جانور دیگری را در دره ندیده‌ام. همیشه تنهای تنها بوده‌ام تا این‌که یکی از زمان‌های بی‌زمان زندگی توی دره، احساس کردم کسی نگاهم می‌کند.

دو تا چشم که از جایی بین زمین و آسمان، از لامکان، از لاهوت مرا می‌نگرد. قاعدتا در یک همچین موقعیتی، جانور بی‌دفاعی مثل من که فقط پنجه‌های کوچک و دندان‌های تیزی دارد که هیچ‌وقت هم تا کنون از آن‌ها استفاده نکرده و نمی‌داند اگر فرصتش پیش بیاید چگونه از آن‌ها استفاده کند، بایستی می‌ترسید و خودش را مانند زمان بارش سوزن‌های نامرئی، پشت دُم پشمالویش، زیر یکی از بوته‌ها پنهان می‌کرد.

اما من نترسیدم و این نترسیدنم، ابتدا بی‌اراده و نه از سر شجاعت بود. در عوض دویدم و خودم را به یک محل مرتفع که بوته‌های کمتری داشت رساندم تا فضای بیشتری را ببینم. پوزه‌ام را به اطراف چرخاندم تا شاید با بو کشیدن بتوانم محل این نگاه جوینده و خیره را پیدا کنم. چون این نگاه از لامکان بود و من با چشم سر چیزی دستگیرم نمی‌شد. هرچه بود تپش قلبی بود که این حس غریب اما قریب را توی دلم انداخت.

موقع دویدن یک‌بار شک کردم و خواستم از این جستجو دست بکشم، قلبم با ضربان بالا وادارم می‌کرد که به دویدن ادامه دهم. انگار اگر می‌ایستادم این ضربان تند برای بدنم آن‌قدر زیاد بود که می‌توانست خون را از چشم و گوش و بینی‌ام بیرون بریزد. پس بایستی می‌دویدم و خطر کم‌هوایی را بجان می‌خریدم، قبل از این‌که قلبم از فشار زیاد منفجر شود.

وسط آسمان خاکستری، دهلیزی به رنگ ارغوان باز شد. رنگی که زنده و گرم بود و توی دره‌ی من ناآشنا. ابتدا با چشم دیده نمی‌شد اما قسم می‌خورم من دیدمش، از همان ابتدا حسش کردم. انگار چشم خدا بود که جا مانده‌ها را از ملکوتش نگاه می‌کرد.

صدای زنگ شبانه نوشته‌ی “علی ایراندوست”

برای مطالعه، داستان کوتاه “ماتم برای همه شادی برای یک نفر”، یکی دیگر از داستان های کوتاه منتشر شده در سایت دستیک، می توانید از لینک روبر استفاده کنید. “ماتم برای همه، شادی برای یک نفر”

قاین پاییز 94

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما میتوانید از برچسب ها و ویژگی های HTML هم استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

بالا